تبليغاتX
محمد پیامبری برای همیشه

سلام...

يه شعر خيلي قشنگ از علي . حتما بخونيد...

مانده‌ست در تب هيجانت كه وا شود / هي بوسه مي‌زند به لبانت كه وا شود

جبريل بي‌قرار نشسته‌ست روبروت / در انتظار قفل زبانت كه وا شود

آغوش باز مي‌كند انگار آسمان / رأس الجُديّ و السرطانت كه وا شود

زنبورها به شوق عسل مي‌وزند باز / دشت شكوفه‌هاي لبانت كه وا شود

دنيا ميان تاريكي محو مي‌شود / چشمان خسته و نگرانت كه وا شود

دنيا سراسر عطر خداوند مي‌شود / «يا ايها الرسول...» دهانت كه وا شود

بخشيده مي‌شوند تمام جهانيان / دستار چترهاي امانت كه وا شود.


اين هم...

 

خواستيد، save كنيد.


و...

دنيا و تاريكي‌هايش را كه رها كرد و رفت، نه ديناري داشت و نه درهمي. نه بنده‌اي و نه كنيزي. نه گوسفندي و نه شتري. تنها استر سفيدش كه بر آن سوار مي‌شد، مانده بود و زره‌اش كه در قبال بيست صاع‌ جو، در گروي مردي يهودي بود.

«عَزيز عَلَيهِ ما عَنِتّم حريصٌ عليكم» توبه/128.

 

 

 

+ نوشته شد به دست حمید در شنبه 5 اسفند1385 |

بسم رب الحسين (ع)

كسي كه پيرهنش عطر ياسمن دارد   /   نه سر به پيكر دارد نه پيرهن دارد


اللهم الرزقنا زيارة الحسين (ع)

.

+ نوشته شد به دست حمید در چهارشنبه 25 بهمن1385 |
اول سلام.

بعد اینکه شرمنده (گرفتاریه خب. درس هس. امتحان هس.)

آخرم اینکه سرتونو درد نیارم:

دستان پیمبر خدا را دیدند / دستان مرا که برد بالا دیدند

یک وقت اگر ندیده بودند مرا / می شد بپذیرم ... اما دیدند.

عیدتون مبارک.

+ نوشته شد به دست حمید در چهارشنبه 20 دی1385 |

از جمله اين بشارتها آيه 14 و 15 از كتاب يهودا است كه مى‏گويد:

« لكن خنوخ‏«ادريس‏»كه هفتم از آدم بود درباره همين اشخاص خبر داده گفت اينك خداوند با ده هزار از مقدسين خود آمد تا بر همه داورى نمايد و جميع بى دينان را ملزم سازد و بر همه كارهاى بى دينى كه ايشان كردند و بر تمامى سخنان زشت كه گناهكاران بى دين به خلاف او گفتند...»

كه ده هزار مقدس فقط با رسول خدا(ص)تطبيق مى‏كند كه در داستان فتح مكه با او بودند. بخصوص با توجه به اين مطلب كه اين آيه از كتاب يهودا مدتها پس از حضرت عيسى(ع)نوشته شده.

و از آن جمله در سفر تثنيه، باب 33، آيه 2 چنين آمده:

« و گفت‏خدا از كوه سينا آمد و برخاست از سعير به سوى آنها و درخشيد از كوه پاران و آمد با ده هزار مقدس از راستش با يك قانون آتشين...»

كه طبق تحقيق جغرافى دانان منظور از«پاران‏» - يا فاران - مكه است، و ده هزار مقدس نيز چنانكه قبلا گفته شد فقط قابل تطبيق با همراهان و ياران رسول خدا(ص)است.

و در فصل چهاردهم انجيل يوحنا: 16، 17، 25، 26 چنين است:

« اگر مرا دوست داريد احكام مرا نگاه داريد، و من از پدر خواهم خواست و او ديگرى را كه فارقليط است‏به شما خواهد داد كه هميشه با شما خواهد بود، خلاصه حقيقتى كه جهان آن را نتواند پذيرفت زيرا كه آن را نمى‏بيند و نمى‏شناسد، اما شماآن را مى‏شناسيد زيرا كه با شما مى‏ماند و در شما خواهد بود - اينها را به شما گفتم مادام كه با شما بودم اما فارقليط روح مقدس كه او را پدر به اسم من مى‏فرستد او همه چيز را به شما تعليم دهد و هر آنچه گفتم به ياد آورد. »

كه بر طبق تحقيق كلمه‏«فارقليط‏»كه ترجمه عربى‏«پريكليتوس‏»است‏به معناى ‏«احمد» است و مترجمين اناجيل از روى عمد يا اشتباه آن را به‏«تسلى دهنده‏» ترجمه كرده‏اند.

و در فصل پانزدهم: 26 چنين است:

« ليكن وقتى فارقليط كه من او را از جانب پدر مى‏فرستم و او روح راستى است كه از جانب پدر عمل مى‏كند و نسبت‏به من گواهى خواهد داد.»

و در فصل شانزدهم: 7، 12، 13، 14 چنين است:

« و من به شما راست مى‏گويم كه رفتن من براى شما مفيد است، زيرا اگر نروم فارقليط نزد شما نخواهد آمد، اما اگر بروم او را نزد شما مى‏فرستم اكنون بسى چيزها دارم كه به شما بگويم ليكن طاقت تحمل نداريد، اما چون آن خلاصه حقيقت‏بيايد او شما را به هر حقيقتى هدايت‏خواهد كرد، زيرا او از پيش خود تكلم نمى‏كند بلكه آنچه مى‏شنود خواهد گفت و از امور آينده به شما خبر خواهد داد...»


س در ادامه مطالب يه داستان هم در همين مورد هست، خواستيد بخونيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شد به دست حمید در پنجشنبه 23 آذر1385 |

سلام؛

راستش اون روزي كه اين وبلاگ رو زدم فكر نمي‌كردم بتونم يه بار هم از اينجا آپ كنم. ولي خوب ، خواست و شد.

 

و دست روی سینه السلام ایها الغریب

 

 

 

اين هم يه شعر و آهنگ در مورد رسول الله با اجراي گروه سرود موعود ، شعرش از آقاي سيد حسن عباسي ، آهنگسازي آقاي هادي قاسمي ، تنظيم از حسين ذوالفقاري و تكخواني‌ها هم آقايان سعيد ابراهيمي و محمد مهديزاده ، اميدوارم خوشتون بياد.

تا شما يه نيگاه به شعرش كنيد ، فايلش هم لود مي‌شه

 

سيب تنهايي

چنان پيچده‌ام بوي تو را در سيب تنهايي                   كه وحي عشق مي‌ريزد بر اين شعر اهورايي

تو را پيچيده در شعر و گل و آينه مي‌بينم                   كه از آن سوي جنگل‌هاي باران خورده مي‌آيي

صدايت مي‌چكد بر اين سفال تشنه مي‌دانم              تو پايان تمام بغض‌هاي نا شكيبايي

شكوه آخرين لبخند گل‌ها در نگاه توست                  تو تركيب خليل و موسي و نوح و مسيحايي

نگاهت آتش طوري كه در موسي نمي‌گنجد               و دستت وارث زيباترين اعجاز بيضايي

تو را با رقص مجنون آفرين بيدها ديدم                       كه ليلي مي‌تكاني بر دل مردان صحرايي

كنار نام تو زانو زدم اي آبي سر مد                           مرا درياب با آن چشمهاي خيس زهرايي

 

 
+ نوشته شد به دست حمید در سه شنبه 7 آذر1385 |

 

كلي اصرار كرديم، تا قبول كرد

توي مسجد بين اصحاب مي‌نشست. هركس وارد مي‌شد، اگر نمي‌شناخت، متوجه نمي‌شد، كداميك پيامبر است. قرار شد جايي بنشيند كه اگر غريبه‌اي وارد شد، ايشان را بشناسد. سكويي از گل درست كرديم و حضرت روي آن نشست. ما هم اطراف ايشان، روي زمين. كلي اصرار كرديم تا قبول كرد.

 


مال‌هاي خدا

با هم از كوچه‌اي مي‌گذشتيم. ردايي پوشيد بود از بُرد، با حاشيه‌اي زبر و خشن. ناگاه عربي باديه نشين از راه رسيد و ردايش را گرفت و محكم كشيد. مي‌خواست حرفي بزند!

- اي محمد! بگو از مالي كه خدا نزد تو گذاشته كمي به من هم مي‌دهند.

نگاهي به مرد كرد و لبخندي زد و گفت كه چيزي به او بدهند. دوباره راه افتاديم، ديديم ردّي روي گردن حضرت افتاد. از حاشيه ردا بود. سرخ شده بود و مي‌سوخت.

 


طه

وقتي آيه «اي جامه به خويشتن فرو پيچيده! به پا خيز شب را، مگر اندكي.» مزمل/1. بر پيامبر نازل شد، شبها را تا صبح، به عبادت مي‌پرداخت، تا جائيكه پاهايش ورم كرد. طوري شده بود كه هنگام نماز يك پايش را بلند مي‌كرد و يكي را روي زمين مي گذاشت. پس جبرئيل نازل شد و آيات سورة طه را بر پيامبر خواند؛ «قرآن را به تو نازل نكرديم تا به رنج افتي.»طه/2.

در تفسيرالميزان آمده است، طه يعني هر دو پايت رابر زمين بگذار.

+ نوشته شد به دست حمید در شنبه 27 آبان1385 |

  

كلاس نگران،

 

دانش‌آموزان مشوش،

 

امروز هم براي معلم غيبت زدند.

 

...

 

راستش مي‌خواستم مثل هميشه بنويسم ولي :

 

  

+ نوشته شد به دست حمید در شنبه 20 آبان1385 |

طلب كار

يهودي بود. يخه‌اش را گرفته بود و مي‌گفت:

- آن چند ديناري كه ازت طلب دارم مي‌دهي يا نه؟

لبخند مي‌زد و مي‌گفت:

- فعلاً چيزي ندارم كه به تو بدهم.

- ببين محمد! فكر نكن رهايت مي‌كنم. يا الان پولم را مي‌دهي يا ولت نمي‌كنم تا طلبت را بپردازي.

بعد دست محمد را گرفت و كنارش نشست روي زمين.

- عيبي ندارد من هم با تو مي‌نشينم.

نشستند. نماز ظهر را خواند، كنار يهودي. نماز عصر را هم. مغرب و عشا هم به همين منوال گذشت. نماز صبح را كه مي‌خواند، اصحاب آمدند و داد و بيداد راه انداختند. خواستند حالي به احوالات يهودي بدهند كه...

- چكارش داريد؟ طلبكار است خوب.

- آخر يك يهودي اين‌طوري شما را توي كوچه نگه دارد؟

- خدا مرا مبعوث نكرده كه به مردم ستم كنم و از موقعيتم سوء استفاده.

نزديك ظهر بود كه يهودي دست حضرت را رها كرد و...

- به خدا قسم گواهي مي‌دهم خدايي جز الله نيست و محمد فرستاده و بنده اوست. نصف اموالم را هم در راه خدا مي‌دهم. مي‌خواستم ببينم آنچه در تورات آمده، درست است يا نه؟ آنجا نوشته است: «زادگاهش مكه است و هجرت گاهش مدينه. نه تند خوست و نه خشن. داد و بيداد راه نمي‌اندازد و زبانش به فحش و ناسزا آلوده نمي‌شود و...»

+ نوشته شد به دست حمید در چهارشنبه 10 آبان1385 |

هسته خرما

نشسته بودند دور هم خرما مي‌خوردند.

هسته خرمايش را يواشكي مي‌گذاشت جلوي علي.

بعد از مدتي گفت: «پرخور كسي است كه است كه هسته خرماي بيشتري جلويش باشد.» همه نگاه كردند. جلوي علي از همه بيشتر بود.

علي گفت: «ولي من فكر مي‌كنم پرخور كسي است كه خرمايش رابا هسته خورده.»

همه نگاه كردند. جلوي پيامبر هسته خرمايي نبود. «همه» خنديدند.


عصاي موسي

نشسته بود توي مسجد. يكدفعه جا به‌ جا شد و پاي راستش را دراز كرد. بعد به آرامي پرسيد: «اين پا شبيه به چيست؟»

هر كس به مبالغه چيزي گفت. از ستون هستي تا عصاي موسي پيش رفتند. لبخندي زد و باز هم جا به ‌جا شد.

پاي ديگرش رادراز كرد و گفت:«شبيه اين يكي است.»


پيرزنان را به بهشت راهي نيست!

پيرزني با نگراني و اضطراب و كورسوي اميدي روبروي حضرت ايستاده بود.

بالاخره لب گشود و گفت: «اي رسول رحمت! براي من از خدا بهشت استدعا كن».

فرمود: «بهشت را جايي براي پير زنان نيست!» پيرزن سخت متاثر شد و سر به زير افكند و خواست كه برگردد.

پيامبر خنديد و فرمود: «آنگاه جوان و باكره مي‌شوند آنگاه به بهشت راه مي‌يابند.»

+ نوشته شد به دست حمید در سه شنبه 2 آبان1385 |

عزيزتر از خود

دور حضرت حلقه زده بودند و هر كس سوالي مي‌پرسيد؛

- اي رسول خدا براي محاسن شما اينقدر زود سفيد شده است؟

- مرا سورة هود، واقعه، مرسلات و عم‌يتسائلون، پير كرده‌است. آنها شرح حال قيامت‌اند. شرح حال عذاب امت‌هاي گذشته.

آنقدر براي هدايت مردم و ترس از عذاب امتش، غصه مي‌خورد كه آيه نازل شد:

« ...براي شما پيامبري از خودتان آمد كه بر او سخت دشوار است كه شما در رنج بيفتيد. به (هدايت) شما حريص و نسبت به مومنان دلسوز و مهربان است...» توبه/128.


ردّشمس

علي را پي كاري فرستاد. عصر شده بود كه بازگشت، گزارشش كه تمام شد، پيامبر سر بر دامنش گذاشت و به خواب رفت.

***

آفتاب داشت غروب مي‌كرد و چهره علي لحظه به لحظه بر افروخته‌تر مي‌شد. ناگهان پيامبر از خواب برخاست و سر در عبا پيچيد. وحي نازل شده بود. يكباره از حالت خارج شد و روبروي علي نشست.

- نماز عصر را خوانده‌اي؟ نخوانده‌اي، درست است؟

- بله يا رسول الله. نمي‌توانستم سر شما را از دامن خود دور كنم.

پيامبر سر به سوي آسمان بر داشت و فرمود: «خدايا علي مشغول عبادت تو بود. آفتاب را براي او برگردان.»

خورشيد برگشت و زمين را چونان هنگام نماز عصر روشن ساخت.


دختر

بلند مي‌شد. تمام قد. آن زماني كه عرب از دختردار شدن رو سياه مي‌شد و آنها را زنده به گور مي‌كرد، او جلوي پاي دخترش بلند مي‌شد، تمام قد.

***

هرگاه مژده دختردار شدن را مي‌دادند چهره‌اش باز مي‌شد و مي‌گفت: «ريحان است و دسته گل. روزي‌اش نيز با خداست.»

چهار دختر داشت پيامبر. و يك مادر؛ فاطمه(س).

 

+ نوشته شد به دست حمید در پنجشنبه 27 مهر1385 |