سلام...
يه شعر خيلي قشنگ از علي . حتما بخونيد...
ماندهست در تب هيجانت كه وا شود / هي بوسه ميزند به لبانت كه وا شود
جبريل بيقرار نشستهست روبروت / در انتظار قفل زبانت كه وا شود
آغوش باز ميكند انگار آسمان / رأس الجُديّ و السرطانت كه وا شود
زنبورها به شوق عسل ميوزند باز / دشت شكوفههاي لبانت كه وا شود
دنيا ميان تاريكي محو ميشود / چشمان خسته و نگرانت كه وا شود
دنيا سراسر عطر خداوند ميشود / «يا ايها الرسول...» دهانت كه وا شود
بخشيده ميشوند تمام جهانيان / دستار چترهاي امانت كه وا شود.
اين هم...

خواستيد، save كنيد.
و...
دنيا و تاريكيهايش را كه رها كرد و رفت، نه ديناري داشت و نه درهمي. نه بندهاي و نه كنيزي. نه گوسفندي و نه شتري. تنها استر سفيدش كه بر آن سوار ميشد، مانده بود و زرهاش كه در قبال بيست صاع جو، در گروي مردي يهودي بود.
«عَزيز عَلَيهِ ما عَنِتّم حريصٌ عليكم» توبه/128.




